خانه / فرهنگ وهنر / شب یلدا

شب یلدا

image_pdfimage_print

شب یلدا
هوا تازه تاریک شده بود که زنگ خانه ی مادربزرگ را زدم. در که باز شد، از شوق دیدار مادربزرگ و خاله ها و دایی و خانواده شان که پس از مدت ها دوباره میسر شده بود، در را پشت سرم هل دادم و شلنگ اندازان از راهرو باریک گذشتم و به حیاط رسیدم.
موزاییک های حیاط از تمیزی برق می زد. چندتایی انار و خرمالو که مادربزرگ به خاطر قشنگی و طراوت باغچه تا آخر زمستان نمی چید، روی درخت کز کرده بودند و اینجا و آنجا برگ های خشکی با سماجت به شاخه ها چسبیده بودند. چند بوته گل داوودی رنگارنگ در بین بوته های سرمازده ی نعناع باغچه را شاداب جلوه می دادند. مادربزرگ مخصوص شب یلدا، حوض کوچک وسط باغچه را پر از آب کرده بود، چند گلدان پلاستیکی رنگارنگ با گل های مصنوعی زیبا هم دور تا دور حوض چیده بود.
از سکوت خانه پیدا بود که هنوز هیچیک از مهمان ها نرسیده بودند. در آشپزخانه را باز کردم و داخل شدم. بوی خوش فسنجان مادربزرگ در فضا پیچیده بود. با وجود این همه کاری که انجام داده بود، کوچکترین اثری از خستگی در چهره اش پیدا نبود. همانطور که کفگیری در دست داشت، مرا در آغوش گرفت:
-“چراغ اولو تو روشن کردی مادر” چشمکی زد و گفت: “چرا آب و جارو نکردی؟”
-مامان بزرگ، مستقیم از دانشگاه آمدم.
مادربزرگ مثل همیشه که برای هر موقعیتی شعری سر زبانش بود، با سرخوشی کفگیر را در قابلمه چرخاند و برایم خواند:”به قربون موی طلایی تو، الهی که من بشم فدایی تو…”
-مامان بزرگ کبکتون خروس می خونه ها!
-آره مادر از شب عید نوروز تا حالا دور هم جمع نشده بودیم، باز هم گلی به جمال شب چله.
-حالا هر کاری دارین، بگین که کمکتون کنم.
-اول برای خودت یک چایی داغ بریز که گرم بشی تا من هم برنجو آبکش کنم.
بوی عطر چایی مادربزرگ توی استکان های کمرباریک ناصرالدین شاهی با همه جا فرق می کرد. نگاهی به میز آشپزخانه کردم، کنار آبکش بزرگ میوه های شسته، مقدار زیادی سبزی خوردن تر و تازه توی آبکش دیگری برق می زد. مادربزرگ مثل همیشه کمی جعفری، گشنیز و شوید هم به سبزی خوردن اضافه کرده بود. ناخنکی به تربچه نقلی اش زدم. توی تعدادی از کاسه های سفالی آبی، ماست چکیده با تزیین پودر نعناع و گل محمدی ریخته بود و توی بعضی دیگر بورانی با تزیین فلفل سیاه و همه را توی سینی بزرگ استیل که طرح مینیاتوری زن و مردی با شال دور کمر در آن حک شده بود، گذاشته و در سینی دیگری هم پیاله های ترشی مخلوط، شور، بادمجان ترشی، پیاز ترشی و ترشی میوه که به تازگی مادربزرگ بخاطر نسرین دختر دایی امیر به جمع شیشه های ترشی زیرزمین اضافه کرده بود، چیده بود.
بعد از خوردن چای، بقول مادربزرگ آستین ها را بالا زده و مشغول کمک شدم. توی همه ی کاسه های ترشی و ماست و بورانی، قاشق گذاشتم، سبزی ها را توی ظرف های حصیری مخصوص ریختم و روی آنها را با تربچه نقلی و پیازچه تزیین کردم. سینی را به اتاق پذیرایی بردم که چاشنی جات را روی سفره بچینم.
مادربزرگ سفره را روی زمین پهن کرده و با فاصله های مساوی حدود بیست بشقاب گل سرخی و در کنار آنها قاشق و چنگال و لیوان را هم گذاشته بود. ظرف های ماست و ترشی و سبزی را یک در میان در طول سفره چیدم. کنار هر بشقاب هم یک پیاله برای آش رشته ی مادربزرگ که خیلی پرطرفدار بود، گذاشتم. پارچ های آب و دوغ نعنایی، توی حیاط کنار در پذیرایی منتظر وقت شام بودند تا خنک بمانند. مادربزرگ همیشه دو نوع غذا و یک آش درست می کرد تا همه ی ذائقه ها را راضی نگه دارد.
مشغول چیدن نمکدان، کشک و فللفل سیاه در سفره بودم که زنگ تلفن در اتاق مادربزرگ بصدا درآمد. به سمت اتاق دویدم که مادربزرگ به زحمت نیفتد. گوشی را برداشتم، دایی امیر بود، می خواست اطلاع بدهد که آنفلوانزا گرفته اند و بهتر است در جمع حضور نداشته باشند تا ویروسش را به بقیه منتقل نکنند. هنوز گوشی تلفن را سر جایش نگذاشته بودم که محسن چاووشی در جیبم فریاد زد: رفیقم کجایی، دقیقا کجایی…، دکمه را فشار دادم، مامان بود و از من خواست از مادربزرگ دلجویی کنم. ظاهرا خودش روی این کار را نداشت. چرا که شوهر ملیحه به مناسبت شب یلدا برای خودش و ملیحه بلیط تئاتر خریده بود و قرار بود مامان نوه داری کند. بنظرش بیرون آوردن بچه ی کوچک در این هوای سرد و به خصوص به خانه ی ویلایی مادربزرگ که معمولا سردتر است، عاقلانه نبود.
تازه فرصت کردم نگاهی به اتاق بیندازم. مادربزرگ برای شادی بچه ها، گوشه ی اتاق کرسی گذاشته بود و آجیل خوری بزرگی پر از پسته، بادام، کشمش،توت خشک، فندق، نقل بیدمشک و … را در وسط کرسی گذاشته و ظرفی پر از دانه ی انار و ظرف های تخمه و شیرینی را در اطرافش چیده بود. فکر کردم تشک و بالش های چیده شده در دور تا دور کرسی چقدر آدم را به نشستن در پله ی کرسی و زیر لحاف وسوسه می کند. دل کندن از این جای گرم و نرم و آرامش بخش، با امکانات محدود گذشتگانمان چقدر برایشان سخت بوده است… تا به خود آمدم، به متکاهای روی هم چیده شده تکیه داده بودم و پایم در زیر لحاف به سینی منقل خورد. لحاف را بلند کردم و نگاهی به زیر کرسی انداختم، منقل بزرگی را دیدم پر از ذغال های سرخ که در تاریکی زیر لحاف درخشش خاصی داشت. مادربزرگ تعدادی سیب زمینی کوچک لای خاکستر زیز زغال ها بقول خودش چال می کرد که بعد از شام برای نوه هایش درآورد.
گوشه ی اتاق، چراغ علاء الدین قدیمی که سالها رادیات شوفاژ جایش را پر کرده، با شعله ای آبی روشن بود. مادربزرگ همیشه شب های یلدا برای زنده کردن خاطرات قدیمی و بازگو کردن آنها برای نوه هایش سری به انباری می زد و از آن رونمایی می کرد. توی قابلمه ای بزرگ روی چراغ چغندرهای کوچکی در حال پخته شدن بودند، بوی لبو توی اتاق پیچیده بود و آب غلیظ و اشتها برانگیزی پیدا کرده بود. اینها همه جزء جدانشدنی خوراکی های شب یلدای مادربزرگ بودند. کنار تلویزیون توی سینی برنجی کاسه ای پر از اسفند و گلپر و دانه های رنگی و منقل کوچکی برای دود کردن اسفند بود که همیشه مادربزرگ بعد از شام به نیت سلامتی خانواده با بردن اسم تک تک بچه ها، دانه های اسفند را روی زغال هایی که با انبر از زیر کرسی به داخل منقل اسفند می گذاشت، می پاشید و گاهی سیاهی اسفند دود شده را با انگشتش به پیشانی بچه های کوچک می مالید و بقول خاله مریم برایشان خال هندی درست می کرد و باعث شادی و خنده شان می شد.
با احتیاط گفتم: “مادربزرگ، با دو تا زنگ، هشت تا از میهمان ها پریدند” و جریان را برایش تعریف کردم. مادر بزرگ سعی کرد به روی خودش نیاورد و با لبخند تلخی گفت: “عیب نداره مادر، هنوز اقلا هشت، نه نفر دیگه هستن.” برای تغییر حال و هوای مادربزرگ، حرف را عوض کردم: “مامان بزرگ، شما دستتون به چیز کم نمیره، چرا این همه غذا درست کردین؟”
-عیب نداره مادر، شاید کسی از غذایی خوشش بیاد، میتونم براش بذارم، شاید کسی برای ناهار فرداش بخواد ببره… در همین حین، صدای زنگ در بلند شد. دکمه ی آیفون را فشار دادم و پرده را کنار زدم. خاله مهین و شوهرش و حمید بودند. مهدی همراهشان نبود. با این حال گل از گل مادربزرگ شکفت. من هم که کم کم داشتم ناامید می شدم، توی دلم بخاطر مادربزرگ خدا را شکر کردم.
حمید که معلوم بود با اصرار خاله مهین آمده و شاکی بنظر می رسید، تا کفش هایش را درآورد، پرسید: “مامان بزرگ اینترنت دارین؟” مادربزرگ با احتیاط سرش را به علامت نه بالا برد و ادامه داد “یک امشب به گوشیت کار نداشته باش، بذار هر دوتون استراحت کنین، پهلوون. حالا خاله مریم با بچه ها میان، با هم سرگرم میشین.” حمید چیزی نگفت ولی اخم هایش در هم رفت. نیم ساعتی گذشته بود که صدای زنگ در بلند شد. چشمان مادربزرگ با برقی خندید:
-“نگفتم،حمید جان؟” در را که باز کردم، کسی وارد نشد. حمید به سمت راهرو دوید و از همان جا داد زد: “مامان بزرگ گداست، درو ببندم؟”
-نه مادر، گدا چیه؟ بگو سائل، بگو فقیر.بگو صبر کنه تا بیام.
مادربزرگ مقداری میوه و شیرینی و تنقلات توی چند کیسه فریزر ریخت و با یک اسکناس به حمید داد تا به فقیر بدهد. خاله مهین و شوهرش تا چشمشان به کرسی افتاد، پایشان سست شد و زیر کرسی نشستند و حمید را هم صدا زدند. حمید که گویا معده اش به قار و قور افتاده بود، سراغ شام را می گرفت. باز صدای زنگ تلفن در اتاق پیچید. مادربزرگ مشغول آماده کردن برنج زعفرانی بود، گوشی را برداشتم، خاله مریم بود. احوالپرسی مان که تمام شد، مادربزرگ گوشی را از دستم گرفت. به حمید وعده های سر خرمن می دادم که متوجه شدم صدای مادربزرگ از آرامش همیشگی خالی شده:
-عیبی نداره، ما دیرتر شام می خوریم تا شما برسید… مگه ترافیک چطوره که تا صبح هم نمی رسین؟… خب زودتر راه می افتادین مادر… یعنی چه که قفله؟… باشه مادر هر جور که صلاحتونه.
دست مادربزرگ به وضوح می لرزید. گوشی را از دستش گرفتم و روی تلفن گذاشتم. چیزی نمانده بود که اشک هایش در بیاید: “میگه راه بندون انقدر شدیده که یک ساعته راه افتادن، دو کیلومتر هم جلو نیامدن، منتظرن یک دوربرگردون پیدا کنن که برگردن.”
خاله مهین هم سر درددلش باز شد: “آره مامان، شب یلدا ترافیک خیلی سنگینه، راه دور رفتن اصلا عاقلانه نیست، اعصاب برای آدم نمیمونه.”
به پیشنهاد خاله مهین شام پنج نفری مان را دور میز آشپزخانه خوردیم. حمید پس از چند دقیقه شامش را به اتاق مادربزرگ برد تا فوتبال منچسترسیتی را تماشا کند. بعد از شام، مادربزرگ که آشکارا دلخور بود، ما را به صرف میوه و تنقلات به دور کرسی هدایت کرد. برای چند لحظه فقط صدای شکسته شدن تخمه، سکوت را می شکست. همه گویا دلمشغولی خاص خود را داشتند. چشمم به دیوان حافظ در کنار ظرف شیرینی افتاد و یاد پدر بزرگ افتادم که تا همین سه سال پیش، شب های یلدا بعد از شام، آن را به دست تک تک اعضای خانواده می داد تا نیت کنند و صفحه ای را باز کنند تا برایشان بخواند، بعضی غزل ها را هم خاله مریم یا شوهر خاله مهین می خواندند و پدربزرگ همیشه تعبیر کوتاه و زیبایی از غزل ها بیان می کرد.
مادربزرگ گویا هندوانه های توی حیاط و لبو و سیب زمینی های زیر زغال ها و حتی اسفند را فراموش کرده بود. هوا هم بقدری سرد بود که من هم صدایش را درنیاوردم تا کسی مجبور نشود به حیاط برود. سرانجام مادربزرگ دیوان حافظ را برداشت و پیشنهاد کرد به رسم آخر شب های چله، فال حافظ بگیریم. خاله مهین و شوهرش چندان رغبتی نشان ندادند. مادربزرگ دیوان حافظ را باز کرد و زیر لب مشغول خواندن شد، پس از چند لحظه همانطور که کتاب را بسته بود زمزمه کرد:”دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد”
دوباره چاووشی از توی جیبم داد زد: “دقیقا کجایی؟” و من در افکار و رویاهای دور و دراز و چین و شکن لب های آویزان مادربزرگ سردرگم بودم.
آفاق دادو

۲ دیدگاه

  1. یاد شب چله ناخوداگاه شادم میکرد این داستان انچنان تاثیری تو خاطرات خوبم گذاشت که غمگین شدم نه اینکه کسی مقصر باشه زمانه اینطور برامون خواسته .وقتی محققان ونواندیشان نظر میدن برا خودتون زندگی کنید انتظاری جز واقعیتهای خونه مادر بزرگ ،شب یلدا ،عید نوروز رو نباید داشته باشیم .

  2. درادامه
    توصیفهای شما خانم دادو در مورد حیاط حوض گلدونها فضای خونه واشپزخونه وغذا و افراد بسیار دلنشینه ویاداور خاطرات شیرین دوران گذشته منه و نوشته شما رو خیلی برام جذاب کرده .متن روان وصریحتون منو به واقعیتهای این زمونه بیشتر واقف میکنه .
    با ارزوی موفقیت هر چه بیشتر شما

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme