داستان دانه های برف‌…

داستان دانه های برف‌..
زمستان به نیمه رسیده بود، روز و شب ها پی در پی آمدندو رفتند و در این انتظار زمستانی آسمان متفکر و بهت زده در اتاق دلگیرش در سکوتی غمگین و پر رمز و راز به سر میبرد..
زمین در عطش توجه آسمان می سوخت و تمام این روزها چشم بر آسمان دوخته بود، شاید سکوت مرموزش را بشکند و شعری نو بسازد‌..غافل از اینکه ذهن آسمان در آن سکوت غمگین پر شده از واژه های سر در گم و بی رنگ و روح،تارو مه آلود، مات و مبهوت.‌‌..
زمین افسرده و نا امید، به خیال خود، چشمه ی ذوق آسمان خشکیده و او را از یاد برده است..
شگفتا!! عاقبت دیشب سکوت را شکست..
چه دل پری داشت آسمان!!
ساعت هاست که در گوش زمین نجوا میکند و میان این نجواها ملودی پر هیجان باد به گوش می رسد..
آسمان سپید گوی شاعر پیشه، قلم در مرکب برفی اش فرو برده و حجمه ای از احساسات سرکوب شده و به دل مانده اش را، واژه واژه در قالب دانه های برف، رقصان و غلتان بر دفتر کاهی و تیره ی زمین می پاشد و ملودی وسوسه انگیز باد هنوز به گوش می رسد..
برگ های تیره و بی جان و ملتمس دفتر زمین سپید شده است..
در هر ورقش شعری نو جان گرفته و قدم های عابران در محفل شاعرانه ی زمین و آسمان، خوانندگان سراپا مشتاق این شعرها هستند‌..
واژه های برفی آسمان در میعادگاه زمین و آسمان با سمفونی زیبا و آهنگین باد در رقص و پایکوبی می باشند..
آسمان شعر می خواند، باد می نوازد، دانه های برف می رقصند و شور می پاشند و زمین هنوز تشنه ی شنیدن است…

کاشانکی