خانه / فرهنگ وهنر / شعر / * قصه ی زمین *

* قصه ی زمین *

image_pdfimage_print

* قصه ی زمین *
سرزمینی رنگین /دشمنانش ننگین
دختر  پارسیان   / نام نیکش ایران
مردهایی خوشنام/رستم و زال و سام
شد از ایران زاده / مردمی آزاده
عاشقی رسم دلش/خوش بادا چو گلش
آفتابی پر مهر    /زینت بوم سپهر
ماه با چشم ترش/گشته شب دور سرش
شب یلدا آخر  /انتظار آمد سر
آفتاب و مهتاب/ تا سحر گه بی تاب
شاهد این دیدار/ شد زمین بیمار
چرا بیمار شده / اینچنین خوار شده
دل او تنگ شده/آسمان سنگ شده
آسمانی چون موم/چنگ آن کربن شوم
انگاری رامش بود/چه بسا خامش بود
به زمین بد میکرد/وعده اش رد میکرد
آسمان انکارش/  و زمین اصرارش
چه تمنای محال /هر زمان و همه حال
که زمین داشت هنوز/آسمان را شب و روز
ولی او خسته نشد/مرغ پر بسته نشد
پیش چشم یارش/ شد نمایش کارش
گر پسندیده شود/در نظر دیده شود
همتی می ورزید/ روز و شب می لرزید
غافل از آدم ها / آه و اشک و دم ها
که زمین غرق به خون/دامن او گلگون
کودکان بی مادر / خون جگر گشت پدر
جامه اش چاک بزد/ضجه بر خاک بزد
آسمان تیره و تار/ از خودش شد بیزار
رنگ او گرچه کبود/هدفش جنگ نبود
از غم هجر زمین / حرمت این سرزمین
دیده بر دریادوخت/مث شمعی میسوخت
خواست فریاد کند/ گله بر باد کند
گریه ای ناب کند / یار سیراب کند
تا دلش باز شود / غصه ها ساز شود
وه که مقدور نبود/سرنوشت جور نبود
آسمان صبر نداشت/تکه ای ابر نداشت
در نبرد شیران  / آدمی شد حیران
از زمین خواهش کرد/ با هوا سازش کرد
سر سجاده نشست/ با خدا عهد ببست
ز بدی دور شود / با جهان جور شود
آب را گل نکند(سهراب سپهری)/
شکوه بر دل نکند..
با طبیعت مانوس/ شد به ظلمت فانوس
همه کاری میکرد/ مهر جاری میکرد
ماه و خورشید انگار/ در تماشا اینبار
لحظه ای جنبیدند/ به زمین خندیدند
مهر، همچون مادر/خوش درخشید آخر
آسمان نور بشد / دشمنش کور بشد
آب دریا الحق  / کاسمان شد ملحق
ابرها سائیدند / تکه ها زائیدند
آه و اشک و زاری/ابر را شد جاری
چشمه ها جوشیدند/سبزه ها روییدند
کربنات آخر دور / آدمی بر او زور
آخر قصه رسید /عاقبت شوق دمید
هدیه ای بر یاران/برف و باد و باران
زندگی شد لبریز / توی دشت و جالیز
سرزمین شیران / زنده بادا ایران
کاشانکی ۹۶/۱۱/۲۵

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme